اطلاعات اشخاص

میرزاصادق خان ادیب الممالک فراهانی
میرزاصادق خان ادیب الممالک فراهانی
میرزاصادق خان ادیب الممالک فراهانی

ادیب الممالک فراهانی یکی از گویندگان خدمتگزارِ صدیقی است که تاکنون ارزش او بدان درجه که شایستۀ اوست بر همگان شناخته نشده و بیش از آنچه حق اوست گمنام مانده است. کارنامۀ فعالیت های او نشان می دهد که وی شاعر صِرف نبود، بلکه در برهۀ خطیری از تاریخ ایران، شعر را عمدتاً وسیله ای برای بیدار کردن مصیبت زدگان خواب گرفته و زمامداران زیاده‌طلب وغالباً فاسد قرار داد و خود را و توانمندی های فکری و هنری خود را وقف مبارزه با بی رسمی ها و دریدن پرده‌های جهل و بی خبری مردم کرد.

در این اثر مختصر سعی شده تا غبار گمنامی از چهرۀ این شاعر آزادۀ آزادی خواه زدوده شود و خوانندگان،  به ویژه نسل جوان تر، با زندگی، سوابق خانوادگی، سرمایههای علمی، غنای ادبی‌علمی و بالاخره تلاش ها و خدمات او آشنایی پیدا کنند. از آنجا که بیشتر سروده‌های ادیب الممالک تحت تأثیر اوضاع زمان او ساخته شده، نوشتار حاضر مجملی از شرایط سیاسی، اجتماعی و فرهنگی عصر شاعر را باز می نماید تا شکوِه‌ها، فریادها، هشدارها، انتقادها، تخطئه ها و طعن و لعن های او بیشتر معنا پیدا کند.

نام و نشان و دودمان
میرزا[محمد]صادق ادیب الممالک، پسر حسین بن صادق بن معصوم بن میرزاعیسی قائم مقام فراهانی و ملقب به امیرالشعرا و سپس ادیب الممالک و متخلص به ”امیری،“ شاعر توانا و نویسندۀ ادیب، فعال سیاسی و روزنامه نگار اواخر دورۀ قاجار و از حامیان تأثیرگذار و فعال جنبش مشروطه خواهی بود.

میرزاصادق خان روز چهاردهم محرم ۱۲۷۷ق/۲ اوت ۱۸۶۰م، در روستای گازران از بلوک شرا، از توابع سلطان آباد (اراک کنونی)، در خانواده ای ادب پرور چشم به جهان گشود. او در قطعه ای نام خود، نام پدر و جد و نیز نام شهر، زادبوم و تاریخ تولد خویش را این گونه گزارش می کند.

محمدصادق سومین پسر خانوادۀ خود بود. نیای بزرگ دودمان او میرزاعیسی بن حسن بن عیسی معروف به میرزابزرگ، قائم مقام میرزاشفیع شیرازی، وزیر فتحعلی شاه قاجار (ح. ۱۲۱۲-۱۲۵۰ق/۱۷۹۷-۱۸۳۴م) بود که نیکانش پشت‌اندرپشت در دولت های زندیه، افشاریه و صفویه و فراتر از آن منصب وزارت و صدارت داشتند.۲ میرزاعیسی افزون بر مقام و مسئولیت های سیاسی، مردی خردمند و عالم بود. وی چهار پسر داشت که دومین آنها میرزامعصوم، جد اعلای ادیب الممالک، و سومینشان میرزاابوالقاسم، جد مادری او، بودند. خاندان قائم مقام عموماً فرهیخته، دانش‌دوست، فاضل و شاعر بودند.۳

میرزامحمدحسین وفای فراهانی، برادر عیسی که مدتی وزارت حکمرانان زندیه را بر عهده داشت و پس از انقراض این سلسله به خدمت شاهان قاجار درآمد، از طبع شعری برخوردار بود و دیوانی از خود به جای گذاشته است.۴ دیگر میرزامعصوم ”محیط فراهانی“ (م. ۱۲۳۰ق/۱۹۱۲م)، پسر دوم میرزای بزرگ، از شعرای عهد فتحعلی شاه بود که در جوانی بدرود حیات گفت.۵ سرشناس ترین شخصیت خاندان قائم مقام میرزاابوالقاسم (مقتول در ۱۲۵۱ق/۱۸۳۵م) متخلص به ”ثنایی“ و صاحب منشآت معروف است. و سرانجام، میرزامهدی حسینی (م. ۱۲۷۰ق/۱۸۵۴م) ملقب به ملک الکتّاب، از بنی اعمام قائم مقام بود که به دربار فتحعلی شاه منتسب بود. وی از خطاطان هنرمند عصر خود و از طبع شعر بهره مند بود.۶ فرزند میرزامهدی، با نام میرزامحمدحسینِ ملک الکتّاب فراهانی و متخلص به ”گلبن،“ به حسن خط، زیبایی تحریر، لطف بیان و تقریر ”مشارٌ الیه بالبنان“ بود.۷

خواهر ادیب الممالک از زنان فاضل روزگار خود به شمار می‌رفت. تخلصش ”شاهین“ و ”شعرش به طراوت و حلاوت مشهور“ بود.۸

دورۀ جوانی و خانواده
میرزاصادق در حدود ۱۵ سالگی پدرش حاجی میرزاحسین را از دست داد. او به هنگام مرگ فقط شماری طلبکار و چهار پسر و دو دختر داشت. ناصرالدوله عبدالمجیدمیرزا، از عموزاده‌های ناصرالدین شاه (مقتول در ۱۷ ذیقعده ۱۳۱۳ق/۳۰ آوریل ۱۸۹۶م) که حاکم اراک بود، چشم طمع در املاک موروثی خانواده دوخت و سرانجام اسباب پریشانی و بینوایی آنان شد. تعدیات ناصرالدوله به حدی رسید که میرزاصادق جوان و برادر بزرگ او، میرزامهدی، مجبور شدند با توشه ای اندک پای پیاده راه قم پیش گیرند. از آنجا، پس از تحمل سختی های فراوان، خود را به تهران رساندند. در پایتخت، میرزاعلی نامی که پسر ابوالقاسم قائم مقام و مستوفی خراسان بود، از سرِ اکراه آنان را سرپناهی داد و از محل درآمد اوقافی که تولیتش را بر عهده داشت، اندک مدد معاشی برایشان مقرر کرد.۹ دو برادر یک چند با تحمل انواع تحقیرها و ناملایمات به این سان گذراندند تا اینکه میرزاصادق روزی از شدت بینوایی و حدت اندوه قصیده ای در شکایت از روزگار سرود وآن را با نام شهزاده طهماسب میرزا مؤیدالدوله، که مردی شعر شناس و اهل دانش بود، به پایان برد و به پایمردی حسنعلی خان امیرنظام گروسی (م. ۱۳۱۷ق/ ۱۸۸۹م) به خدمت این شاهزاده بار یافت. مؤیدالدوله که از پختگی شعر و احاطۀ ادبی این جوان گمنام در شگفت شده بود، به توصیۀ امیرنظام او را در زمرۀ چاکران خود جای داد. دیگربار که میرزاصادق به خدمت مؤیدالدوله راه یافت، در محضر او و یکی از دانشمندان به سرودن قصیده‌ای به وزن و قافیتی که از جانب شاهزاده تعیین شد ملتزم گشت و در همان موقع ارتجالاً چنین شعری را در کمال مهارت سرود.۱۰ این رویداد میرزاصادق جوان را تا اندازه ای از تنگدستی و گمنامی رهایی بخشید، اما ظاهراً به تمامی گرفتاری ها و مخصوصاً تعددیات بعضی از حکام و شاهزادگان مستبد به مایُملک موروثی خانوادۀ او پایان نداد. آشنایی میرزاصادق با امیرنظام را می توان نقطۀ عطفی در زندگی او به شمار آورد. امیرنظام که افزون بر مقام بلند سپاهیگری و سیاست، نویسنده و ادیبی توانا و سخن شناس بود، قدر اهل فضل را می دانست. این بود که میرزاصادق را در سایۀ حمایت خویش آورد و وسیلۀ معرفی او به شاهان و رجال زمان شد.

همسر و فرزندان
میرزاصادق در ۱۲۹۸ق/۱۸۸۱م با دختر حسن خان نامی از اهالی فراهان ازدواج کرد و سه دختر و یک پسر از او آورد که همه یکی پس از دیگری درگذشتند.۱۱ نام یگانه پسرش ظاهراً عیسی بود و میرزاصادق کنیۀ ”ابوعیسی“ را به مناسبت همین نام برای خود اختیار کرد. این پسر در ۱۰ سالگی در قصبۀ بیجارِ گروس در ۱۳۰۸ق/۱۸۹۱م به مرض آبله مرد. میرزاصادق همسر دیگری نیز اختیار و از او دختری آورد که بعدها او را به نایب التولیۀ خراسان شوهر داد. این دختر نیز در ۱۳۳۹ق/۱۹۱۳م در تبریز فوت شد.۱۲ بدین ترتیب، هنگامی که میرزاصادق چشم از جهان بست، بلاعقب بود.۱۳ اینکه باستانی پاریزی می نویسد پس از فوت میرزاصادق دختری از او باقی مانده بود،۱۴ معلوم نیست مستند به چه سندی است.

سفرها و مشاغل اداری
میرزاصادق پیش از پیوستن به حسنعلی خان گروسی، در ۱۲۹۷ق/۱۸۸۰م اجباراً سفری به اصفهان کرد و یک چند ندیم صارم الدوله بود.۱۵ این شخص باید همان قهرمان میرزا صارم‌الدوله – بعدها معروف به سردار اعظم – باشد که چون فریب یکی از علماء بنام شریعت مدار را خورده و اندیشههای باطل از او پذیرفته بود، میرزاصادق قصیده ای شکوه آمیز به او و به ظل السلطان فرستاد.۱۶ نیز به اشارت صارم الدوله، میرزاصادق ترکیب بند مفصلی در هجو شیخی معروف به ”خن و خون“ سرود.۱۷ وی از ۱۳۰۷ تا ۱۳۰۹ق/۱۸۹۰-۱۸۹۲م، در مصاحبت امیرنظام به سر برد. در ۱۳۰۹ق، امیر از پیشکاری آذربایجان مستعفی و به تهران احضار۱۸  و به حکومت کرمانشاه و کردستان منصوب شد. گزارش ها دربارۀ محل اقامت میرزاصادق از این تاریخ تا مدت دو سال مقداری مغشوش است. وحید دستگردی در دیباچۀ دیوان ادیب الممالک آورده که در ۱۳۰۹ق، میرزاصادق همراه امیرنظام به کرمانشاه رفت و تا ۱۳۱۳ق در خدمت او بود۱۹ و در اواخر آن سال به تهران باز گشت. لیکن خانملک ساسانی، از عموزاده‌های میرزاصادق، می گوید: ”امیرالشعرا [میرزاصادق] تا ۱۳۱۰ق در آذربایجان مانده است و در ۱۳۱۱ق در نزد امیرنظام به کرمانشاه رفته.“۲۰ اما این هر دو گزارش با یادداشتی که شاعر خود بر یکی از قصایدش نوشته است مغایرت دارد. او می نویسد که این قصیده را در شعبان ۱۳۰۹ق از کربلا به امیرنظام، که آن زمان در قصبۀ سنندج، کرسی کردستان، بود فرستاده و در ضمن آن از اشتیاق خود به دیدار امیر سخن رانده است.۲۱ شاید منظور بصیرالدوله، برادر کهتر میرزاصادق، که می گوید برادرش ”پیش از رفتن به تبریز همراه امیرنظام، مدت دو سالی هم در عتبات ماندگار شد،“ همان سال های ۱۳۰۹ و ۱۳۱۰ق، پیش از سفر دوم میرزاصادق به تبریز باشد؛ شاعر پس از آن، یعنی در ۱۳۱۱ق، به کرمانشاه نزد امیرنظام رفته است. احتمالاً مضمون بیت

سه سال است دور از حضور امیرم
وز آن آستان بر دگر آستان ها۲۲

در قصیده ای که میرزاصادق در ستایش امیرنظام سروده، اشاره به همان مدت دو سالی دارد که بصیرالدوله از آن سخن می‌گوید.

میرزاصادق در سال های ۱۳۱۲ و ۱۳۱۳ق/۱۸۹۴ و ۱۸۹۵م در تهران در دارالترجمۀ رسمی دولتی به کار مشغول شد و در ۱۳۱۴ق/۱۸۹۶م، همراه امیرنظام که به پیشکاری کل آذربایجان منصوب شده بود باز به تبریز رفت. در  ۱۳۱۶ق/ ۱۸۹۸م، با تأسیس مدرسۀ لقمانیه در تبریز به نایب رئیسی آن برگزیده و هم در این اوان معمم شد و گه گاه بر سر منابر موعظه می‌کرد.۲۳ در همین سال، شاعر به انتشار روزنامه ای با نام ادب دست زد. در اوایل سال ۱۳۱۸ق/۱۹۰۰م، به قفقاز و از مسیر دریای مازندران به خوارزم و از آنجا به خراسان رفت. او در مشهد انتشار ادب را از سر گرفت و تا ۱۳۲۰ق/۱۹۰۲م آن را دنبال کرد. در محرم ۱۳۲۱ق/۱۹۰۳م، میرزاصادق به تهران آمد و به سردبیری روزنامۀ  ایران سلطانی گمارده شد. در ۱۳۲۳ق/۱۹۰۵م، شاعر به بادکوبه رفت و انتشار بخش فارسی روزنامۀ ارشاد را، که به ترکی نشر می شد، به عهده گرفت. آن گاه به تهران برگشت و با افتتاح مجلس شورای ملی، سردبیری روزنامۀ مجلس در شوال ۱۳۲۴ق/نوامبر ۱۹۰۶م به او سپرده شد. پس از گذشت حدود هشت ماه در این منصب، در جمادی الاولی ۱۳۲۵ق/ژوئن ۱۹۰۷م، میرزاصادق روزنامۀ عراق عجم را خود در تهران دایر کرد.۲۴ عمر این روزنامه طولانی نبود. شاید به سبب گیروبندهای دوران حکومت محمدعلی شاه (ح. ۱۳۲۵-۱۳۲۷ق/۱۹۰۷-۱۹۰۹م) میرزاصادق مجبور به تعطیل کردن این روزنامه و ترک تهران شده باشد، زیرا در جمادی الآخر ۱۳۲۷ق/ژوئن ۱۹۰۹م در صف مجاهدان راه مشروطیت سلاح به دست وارد تهران شد.۲۵ در ۱۳۲۶ق/۱۹۱۱م، میرزاصادق به خدمت عدلیه درآمد، ریاست عدلیۀ سمنان به وی داده شد و سه سال بعد در ۱۳۲۹ق/۱۹۱۴م، مدیریت روزنامۀ نیمه رسمی آفتاب را به دست گرفت .۲۶

از زمان ورود به عدلیه تا پایان عمر، میرزاصادق به ریاست چند شعبۀ این نهاد قضایی در عراق (اراک)، سمنان، ساوجبلاغ (مهاباد) و یزد مأمور شد. از دوران خدمت در ساوجبلاغ چند قطعه و قصیدۀ شکوه آمیز دارد که نشان می دهد در آن ایام به شاعر بسیار سخت گذشته است.۲۷

درگذشت و مدفن
میرزاصادق در یزد به سکتۀ ناقص دچار شد و ناگزیر به تهران مراجعت کرد. پنجاه وهشت ساله بود که سرانجام در ۱۳۳۶ق/ ۱۹۱م در پایتخت بدرود حیات گفت.۲۸ علامه محمد قزوینی تاریخ وفات شاعر را ۲۸ ربیع الثانی ۱۳۳۵ق/۲۲ فوریه ۱۹۱۷م،۲۹ و دینشاه ایرانی آن را ۲۹ جمادی الاول ۱۳۲۶ق دانسته اند.۳۰ چنانچه رقم ۵۸ سالگی مسلم دانسته شود، پس باید به استناد گفتۀ قزوینی ۱۳۳۵ق را سال دقیق فوت ادیب الممالک دانست. باری، شاعر را در آستانۀ حضرت عبدالعظیم در حجرۀ میرزاابوالحسن خان قائم مقامی به خاک سپردند.۳۱

شاعری و تخلص
میرزامحمدصادق به راستی شاعر زمان خود بود. او شاعری را در شیوۀ معمول و حال و هوای روزگار خود آغاز کرد، ولی با تحول اوضاع سیاسی و اجتماعی ایران او نیز متحول شد. درست است که او در جوانی نخست به مداحی رجال، درباریان و شاهان روی آورد، اما همیشه به این راه و روش پایبند نماند، بلکه با دگرگون شدن شرایط، موضوعاتی جز مدح رجال زمان ذهن او را به خود جلب کرد. بنابراین، درونمایۀ شعری او نیز دگرگون شد. زندگی ادبی او را می توان به دو دورۀ کلی تقسیم کرد: ۱. از آغاز شاعری تا سال های نزدیک به شروع جنبش مشروطه؛ ۲. از سال های مقدم بر اوج گیری خیزش ضد استبداد و گرایش های مشروطه خواهی تا پایان عمر.

اگرچه در هیچ یک از این دو دوره شعر میرزامحمدصادق کاملاً خالی از ویژگی های دورۀ دیگر نیست، در کل رفته رفته که سال‌های نخست شاعری را پشت سر می گذارد، از بار محتوای اصلی شعر او، یعنی وصف و مدح، کاسته و به مضامین نوتر افزوده می شود. پیش از تحلیل مختصات این دو دوره، بیان توضیحاتی دربارۀ تخلص های شاعر بایسته است.

غالب مآخذ نخستین تخلص محمدصادق را ”پروانه“ نوشته اند. گرچه در شرح حالی که شاعر به قلم خود نگاشته و در دیباچۀ دیوان او به چاپ رسیده، اشاره ای به این تخلص نکرده است، وجود چند بیت در دیوانش و تصریح منابع معتبر دیگر تردیدی باقی نمی گذارد که او پیش از درآمدن به خیل ندیمان امیرنظام  ”پروانه“ تخلص می کرده است.۳۲ نیز در بخش ”متفرقات نویاب،“۳۳ افزون بر چند مورد معدود در دیوان، ابیاتی از این شاعر در کتیبه های صحن نو آستانۀ حضرت معصومه در قم به یادگار مانده است که تخلص ”صادق پروانه“ دارد. صحن نو از کارهای خیریه ای است که به دستور و زیر نظر میرزاعلی اصغر امین السلطان (مقتول در ۲۱ رجب ۱۳۲۵ق/۳۰ اوت ۱۹۰۷م)، صدراعظم ناصرالدین شاه و مظفرالدین شاه، بنا شد. در کتیبه های کاشی این صحن دو قطعه شعر در ماده تاریخ بنای آن از ”صادق پروانه“ به چشم می خورد که هر دو به حساب جُمَل برابر با ۱۳۰۳قمری است.۳۴ اگر گزارش سیدعلی اصغر بصیرالدوله دربارۀ مأموریت برادرش در ۱۳۰۵ق، در مقام سررشته دار بنایی علی آباد و منظریۀ راه قم از سوی امین‌السلطان دقیق باشد،۳۵ پس زمان سرودن اشعار یادشده به دو سال پیش از تاریخ مأموریت محمدصادق باز می گردد، مگر آنکه فرض شود بصیرالدوله در گزارش تاریخ این مأموریت دو سال اشتباه کرده است.

نکتۀ درخور تأمل این گفتۀ آقابزرگ تهرانی است که تخلص جد شاعر، میرزاصادق بن میرزامعصوم، نیز ”پروانه“ بوده است.۳۶ آقابزرگ حتی از دیوان ”پروانۀ جد“ هم یاد می کند.۳۷ این دیوان ظاهراً همان است که در فهرست نسخ خطی کتابخانۀ ملی۳۸ با عنوان نخبه المدایح السلطانی مشتمل بر مثنوی، قصیده، قطعه و رباعی تصنیف میرزاصادق متخلص به ”پروانه“ معرفی شده است.۳۹ اثبات صحت گزارش آقابزرگ دشوار می نماید، چه در هیچ مآخذ دیگری ذکری از شاعری میرزاصادق بن معصوم و تخلص او نشده است. میرزاصادق در شرح حال خود که از مراتب فضل و کمالات اجدادش سخن می گوید، اشاره ای به شاعری پدربزرگش، میرزاصادق بن معصوم، نمی کند، در حالی که چند بیت از سروده‌های جد اعلایش، میرزا معصوم، را نقل کرده است. شرح حال کوتاهی را هم که اعتمادالسلطنه (م. ۱۳۱۳ق) در المآثر و الآثار  از ”میرزامحمدصادق فراهانی پروانه تخلص“ آورده است،۴۰ نمی توان مربوط به میرزاصادقِ جد دانست، چه لحن بیان اعتمادالسلطنه به گونه ای است که می نماید وی در زمان تحریر المآثر از میرزامحمدصادق زنده ای – به احتمال زیاد همان ادیب الممالک- متخلص به ”پروانه“ سخن می گوید.

سبب آنکه میرزاصادق تخلص خود را به ”امیری“ تغییر داد، انتساب او به حسنعلی خان گروسی بود. این مرد که از رجال مقتدر، مدبر، ادیب و خوشنویس عصر ناصری و مظفری بود، در ۱۲۹۹ق/۱۸۸۲م به ریاست قشون و پیشکاری آذربایجان منصوب و چندی بعد لقب امیرنظام به او اعطا شد. در یکی از سفرهایش به آذربایجان، که باید در ۱۳۰۷ق/۱۸۹۰م یا حوالی این سال بوده باشد، میرزاصادق در معیت او به تبریز رفت و آنجا در ذیحجۀ ۱۳۰۷ق، به اشارۀ امیرنظام، لقب ”امیرالشعرا“ را برای خود اختیار و از آن پس ”امیری“ تخلص کرد.۴۱ شاعر در قصیده ای به انتخاب تخلص خود به نام امیرنظام و در مقطع غزلی به لقب امیرالشعرایی خویش اشاره دارد:

امیرا ”امیری“ که بگزیده استی
ز اولاد و اَحفاد قائم مقامش
امیری به نام تو دارد تخلص
ازین نام دارد فلک نیکنامش۴۲

برخیِ شعر تو جان کردم و خود را به درت
تاج عشاق و امیرالشعرا می بینم۴۳

اینکه وحید دستگردی در صدر یکی از قطعات شاعر، که در ۱۳۰۸ق در جواب شعری از میرزاابوالحسن جلوه (م. ۱۳۱۴ق/۱۸۹۶م) سروده، می نویسد که ادیب الممالک آن وقت ”پروانه“ تخلص می کرده است، جای تأمل است، زیرا در یادداشتی که خود شاعر بر یکی از قصاید دیگرش نوشته است، تصریح می کند که در ۲۴ ذیحجه ۱۳۰۷ق، امیرنظام او را با عبارت ”هان امیرالشعرا!“ مخاطب قرار داده است.۴۴ مگر آنکه فرض شود میرزاصادق در ۱۳۰۷ق لقب امیرالشعرا گرفت، اما یکی دو سال بعد تخلصش را از پروانه به امیری تغییر داد. لیکن این فرض هم نمی تواند درست باشد، زیرا در شرحی که شاعر خود در مناسبت سرایش یکی از قصایدش آورده می نویسد که امیرنظام از ندیمانش برای سرودن شعر سراغ ”امیری“ را گرفته است.۴۵ تاریخ این واقعه شعبان ۱۳۰۸ق بوده است. بنابراین، باید چنین نتیجه گرفت که میرزاصادق یا پاسخ منظوم خود را به ابوالحسن جلوه در زمانی پیش از ۱۳۰۷ق سروده یا اینکه پس از احراز لقب امیرالشعرایی، باز تا چند سال هر دو تخلص پروانه و امیری را به کار می برده است. گرچه این شاعر در بیشتر اشعارش خود را ملتزم به ذکر تخلص نکرده، ولی شمار ابیاتی که در آنها تخلص ”امیری“ به کار رفته کم نیست.۴۶ امیری در چهارمین ماه از سلطنت مظفرالدین شاه (ح. ۱۳۱۴-۱۳۲۴ق/۱۸۹۶-۱۹۰۶م)، یعنی در ربیع الاول ۱۳۱۴ق به فرمان این پادشاه به ”ادیب الممالک“ ملقب شد.۴۷ شاعر ضمن قصیده ای از این فرمان شاه و لقب جدید خود یاد می کند.۴۸ در پاره ای از اشعاری که پس از این تاریخ سروده شده، به جای تخلص لقب ”ادیب الممالک“ و ”ادیب“ دیده می شود.

شاعری در دورۀ سنت گرایی
شاعران ایرانی در قرن دوازدهم قمری/هجدهم میلادی بنیادگذاران مکتبی در ادبیات فارسی بودند که مکتب ”دورۀ بازگشت ادبی“ نام گرفت. ویژگی بارز این مکتب پیروی از سنت های شعری استادان قدیم بود و ادیب الممالک را باید یکی از آخرین شاگردان این دبستان شمرد.۵۰

رایج ترین محتوای شعری بسیاری از شاعران قدیم مدح شاهان و دیگر ارباب قدرت بود. قرن ها سخن سرایی به ظهور این سنت انجامیده بود که شاعر برای آنکه شعرش رونقی و اعتباری بیابد، به سایۀ حمایت صاحب قدرتی می خزید، مدحی می گفت و پاداشی می گرفت تا از این راه هم خرج معاشی و هم شهرتی برای خود کسب کند. ادیب الممالک نیز در بافت چنین سنتی به شاعری آغاز کرد. در تاریخ شعر فارسی، سخنوران به واقع وارسته ای که توانسته اند علی رغم این سنت ریشه دار حرکت کنند و بی نیاز از هر تکیه گاهِ غیر از خودی عمل کنند، به شمار بسیار اندک بوده اند. در اشعار مدحی که ادیب تحت تأثیر چنین سنتی در ستایش شاهان و امیرانی غالباً نالایق سروده، همۀ اسلوب ها و موازین شعر کهن فارسی را رعایت کرده است و از انواع و اقسام تشبیهات و استعاره‌های رایج برای ساختن مدیحه های مبالغه آمیز و پرداختن تشبیب ها و نسیب ها به سبک پیشینیان بهره جسته است.۵۱ برای مثال، چند بیت از قصیده ای که ادیب الممالک در تبریک صدارت عین الدوله، مصادف با سالروز تولد مظفرالدین شاه، سروده نقل می شود:

سحر بشارتم از دَورِ مهر و ماه آمد
که گاه جشن همایون پادشاه آمد
ز سر غیب درین روز بر سریر شهود
شهی که مقدم او زیب بارگاه آمد
خدایگان سلاطین و بختیار ملوک
مظفرالدین ارواحُنا فِداه آمد
به باغ رفته مگر شه که خلق را به مشام
شمیم غالیه از گلبن و گیاه آمد؟
همیشه خاطرش از بندگان گنه طلبد
ز بس که در پیِ بخشیدن گناه آمد
. . .
وزیر اعظم را خاتمِ صدارت داد
که چشم مُلک شد اکنون، سرِ سپاه آمد
نگاهدار جهان کرد ”عین دولت“ را
که کارساز جهانی به یک نگاه آمد

ادیب الممالک در غالب موارد مضامین و آرایه های بدیعی گذشتگان را کمابیش تکرار کرده یا چیزهایی مشابه و از مقولۀ همان مضامین و آرایه ها پرداخته است.

گرچه ادیب در چند جا از شیوۀ شاعری قدما و پیروان آنان انتقاد می کند و از اینکه در مدح هر خسیس شعرهای نامتناسب ”فرو می خوانند“۵۳ و ”لیموی پستان یار و سیب ذقن“ او را در ”در طبق فکر“ می گذارند، از وسوسۀ این گونه مضمون پردازی‌ها، مداحی ها و قصۀ لیلی و غصۀ مجنون گفتن ها برکنار نمی‌ماند؛ گویی نمی تواند از بافت ادبیاتی که خود و خاندانش در آن پرورش یافته اند و در فضای آن تنفس کرده اند، به یک باره ببُرد. او از چشمۀ سرشار و پُربار شعر و ادب کهن پارسی و معارف اسلامی سیراب شده و اجزای وجودش از آن تأثیر پذیرفته بود. از این رو، وقتی شاعری آغاز کرد، جز آنچه همین سنت کهن پیش روی او نهاده بود، راه کوبیدۀ دیگری نمی شناخت، به ویژه که این راه از عهد شاعران دورۀ باز گشت ادبی به بعد کوبیده تر شده بود.

با این همه، به رغم تمامی ریشه هایی که ادیب الممالک در گذشته دارد و عطش شاعری خود را با مدح و وصف های اغراق آمیز و پردازش های تکراری مضامین و شیوه‌های پیشینیان فرو می‌نشاند، اما این کار او گویی گذرا بود. از اشارات پراکنده‌ای که حتی از لابه لای همان مدح ها و کهنه پردازی ها به چشم می‌خورد، برمی آید که خارخاری و خلَجانی در ضمیر دارد که او را به طلب عرصه های ”غیرمعتاد“ و تازه ای بر می انگیزد. ادیب قلباً دریافته بود که باید افسانه های کهن را فرو گذاشت و در قطعه ای مفصل، که عن قریب بخشی از آن نقل خواهد شد، صراحتاً می گوید:

این حرف های کهنه پرستان فکن به دور
نو شد اساس صحبت، نو باید‌ای ولد

منتهی هنوز راه جدیدی پیش پای او باز نشده و مجالی دست نداده بود تا با ذهنیت و استعدادی که او داشت، از گفته‌شده‌ها بگسلد و با ناگفته ها بپردازد. این مجال با تحولاتی تدریجی که در جامعۀ آن روزگار ایران رخ داد و کم کم به جنبش مشروطه طلبی و تأسیس مجلس شورای ملی انجامید فراهم آمد. ادیب از این زمان به مسیر تازه ای افتاد که در واقع سازنده و مقدمۀ دورۀ دوم حیات شاعری او بود. همین تحول بود که ادیب را در مقام یکی از شاخص ترین شعرای دورۀ انتقال قرار داد. اکنون به ویژگی های شعری ادیب در دورۀ اول شاعری او می پردازیم.

نوع شعر
ادیب الممالک از میان انواع قالب های شعر، بیش از همه به قصیده و قطعه تمایل نشان داده است. گرچه غزل، در کنار قصیده، یکی از دو قالب شعری مسلط تا آن زمان بود، ولی ادیب قصیده و سپس قطعه را برای اظهار مقاصد خود مناسب تر می یافت. طبیعی هم همین بود، زیرا نه فقط برای بیان وصف و مدح که محور اصلی شعرهایش در این دوره بود، بلکه برای طرح مضامین تاریخی، قرآنی، نجومی و همین طور آرایش های لفظی و معنوی که پسند طبع شاعری چون ادیب بود، قصیده جولانگاه مستعدتری در اختیارش می گذاشت. از قضا این دو قالب شعری در دورۀ دوم شاعری ادیب نیز که تحولی نسبی در مضامین شعری او رخ داد، بیش از دیگر گونه ها به کار او آمد. طبق احصاء علی موسوی گرمارودی، شمار ابیات فارسی و عربی ادیب به ۱۶۶۰۰ بیت سر می زند.۵۵ از ادیب الممالک بیش از ۲۶ غزل و تغزل بر جای نمانده و این در کنار حدود ۱۳۲ قصیده و ۳۰۰ قطعۀ او رقمی اندک است. در واقع، بخش اعظم اشعار ادیب را حدود ۷ هزار بیت در شکل قصیده و بالغ بر ۳ هزار بیت به صورت قطعه تشکیل می دهد.۵۶ با اینکه صورت کلام در غزل های ادیب استوار، پخته و خالی از سستی و ابتذال است، لیکن در محتوای همۀ آنها نکته های بدیع و ناگفتۀ چندانی به چشم نمی خورد. البته بی انصافی است که بعضی غزل ها یا لااقل بعضی از ابیات این غزل های او را درخور تحسین ندانیم. مثنوی های ادیب عموماً شیوا و روان است، ولی بدیهی است که این نوع شعر هم قالب مختار و مرجّح او نبوده و به اقتضای پاره ای موضوعات آن را به کار برده است. علاوه بر قصیده و قطعه، ادیب به ترجیع‌بند، ترکیب بند و مسمط، که در واقع قالب هایی تفننی اند، گرایش نشان داده است، زیرا این گونه های شعر که تنوع، موسیقایی و جذابیتی دیگر دارند، قالب های مناسبی برای مضامین اجتماعی، سیاسی و وطنی بوده است. بنابراین، در میان سروده‌های دورۀ دوم شاعری ادیب این قبیل قالب ها بیشتر از دورۀ اول به چشم می خورند.

حفظ ویژگی های کهنۀ واژگانی و نحوی
از آنجا که ادیب الممالک در شعر فارسی و تاریخ ایران مطالعاتی عمیق و گسترده داشت و با ظرایف و صنایع صوری و معنوی آن به خوبی آشنا بود، نسبت به آنچه طی سال های سال در این گنجینۀ ارجمند جمع آمده بود شیفتگی زایدالوصفی پیدا کرده بود. برای او تمامی مختصات صرفی و نحوی شعر غنی فارسی چنان مطبوع، دلنشین و درخور پیروی بود که پنداری توجهی نداشت روزگارِ بسیاری از صورت های لغوی، ساختارهای دستوری، ترکیبات و کاربردهای کلمات شعر کهن فارسی به سر آمده و برای هم زبانانش عموماً زنگ کهنگی گرفته بود. بنابراین، نه فقط کلمات غریب و نامتداول را که تا زمان او دیگر از رواج افتاده بودند آزادانه به کار می گرفت، بلکه از استعمال گونۀ شعری و کهنۀ واژه‌هایی که شکل دیگری از آنها در فارسی تداول یافته بود نیز احتراز نمی کرد. در دیوان او،۵۷ کلماتی مانند ازیرا در صفحات ۹، ۱۸۳ و ۴۹۶؛ ازیراک در صفحۀ ۳۶۹؛ اِستاده در صفحۀ ۲۰؛ استاره در صفحۀ ۱۶۰؛ هریمنان در صفحۀ ۱۴۷؛ اَبا در صفحات ۱۴۸، ۱۷۹ و ۶۵۹؛ فرموش در صفحۀ ۳۴؛ فَرمُش در صفحۀ ۳۰۷؛ اِشکم خواره در صفحۀ ۱۶۰؛ سُتخوان در صفحۀ ۱۴۳؛ فلاطون در صفحۀ ۳۳؛ سُتُن در صفحۀ ۴۲۴؛ استُن در صفحۀ ۴۱۴؛ افریدون در صفحۀ ۴۲۶؛ سِماعیل در صفحۀ ۳۷۰؛ استَروَن در صفحۀ ۳۸۴؛ اشکوفه در صفحۀ ۳۸۳؛ سُطرلاب در صفحات ۲۳۶، ۳۵۳ و ۶۵۹؛ هَگَرز در صفحۀ ۲۳۲؛ کجا به معنای ”هرکجا“ در صفحۀ ۳۷۳؛ کرا به معنای ”هر که را“ در صفحۀ ۹۰؛ ایدر در صفحات ۳ و ۳۹۰؛ ستوار در صفحۀ ۴۹۶ و نز به جای ”نه از“ در صفحات ۱۸۳ و ۳۵۳، که بوی کهنگی برداشته است، کم نیست. او به تقلید از گذشتگان گونه هایی از افعال را، مانند شنیدستم در صفحۀ ۸۳)، نگشتی و نگشودی در صفحۀ ۲، جاذبستی و نایبستی در صفحۀ ۳۵، بایدی  در صفحۀ ۳۷۵، بنخواندند به معنای ”نخوانده اند“ در صفحۀ ۲، همی نگویند در صفحۀ ۹۰، همی می گفت در صفحۀ ۳۵، و نیز پاره ای از واژه‌ها را در معانی قدیم تر آنها به کار برده است که از آن جمله است ماندن در معنای ”گذاردن“ در صفحۀ ۶۵۲. گاه هم از واژه‌های مغولی و ترکی، چون یرلیغ به معنای ”فرمان در صفحۀ ۵۰ و تمغا به معنای ”مُهر و نوعی مالیات“ در صفحۀ ۱۳۶ استفاده کرده که سال ها پیش از زمان شاعر از مجموعۀ اصطلاحات دیوانی خارج شده بودند. احتمالاً این قبیل کهنه واژه‌ها و اصطلاحات در ذائقۀ بسیاری از فارسی زبانان یکی دو سده پیش از عصر حاضر طبیعی و عادی جلوه می کرده است.

استواری سخن
اگر لطافت و جزالت (استواری) دو خصیصۀ عمدۀ شعر باشند، بی گمان اشعار ادیب عموماً از خصیصۀ دوم بیش از اولی برخوردار است. این امر به سبب اعتقاد و گرایش شدیدی است که ادیب به کلام فاخر و استوار داشت. شاید از این لحاظ بتوان او را در نقطۀ مقابل ایرج میرزا (م. ۱۳۰۴ش) دانست که در شعرش لطافت بر جزالت می چربد. ادیب الممالک بیشتر ادیبانه سروده تا شاعرانه. شکوه و ابهت صوری سخن، سنگینی و فخامت وزن، طنطنۀ واژگان و بالاخره دشواری و چشمگیر بودن قوافی و ردیف ها ذهن ادیب الممالک را بیشتر از محتوا به خود مشغول می داشت. استواری کلام او را بیش از غنای درونمایه خشنود می کرد. از لحاظ طنطنه، پردازش های صوری و آرایش های لفظی، ادیب الممالک به سبک خاقانی شروانی نزدیک می شود، منتهی در مضمون سازی و آفرینش های محتوایی نازک خیالی او را ندارد. به همین سبب است که در اشعار او ابیات سست و، از لحاظ کیفیت بیان، موارد ضعیف به ندرت پیدا می شود. آنچه هم از اشعار او ضعیف و عاری از جزالت می نماید، چنانچه خوب در آن دقت شود، اساساً نه به علت ضعف بیان که به سبب اصرار شاعر در استعمال کلمات و ترکیبات ناآشنا و گاه ناهموار یا درج مضامین بارد و بی روح است.

لغات مُغلق و نامأنوس
طنطنه و جزالت شعر ادیب، علاوه بر وسواس او در رعایت ضوابط نحو ادیبانه و استعمالات بلاغی سخن گویان کلاسیک ادب فارسی، تا حد زیادی نتیجۀ کلمات و ترکیبات پیچیده و غالباً نامأنوس عربی و فارسی کهنی است که در شعر خود به کار برده است. ادیب به برکت برخورداری از حافظۀ شگرف و تسلط کم‌نظیرش بر ادبیات عربی و فارسی و تاریخ عرب و عجم۵۸ و احاطه اش بر بسیاری از معارف ایرانی‌اسلامی، در کاربرد ذخایر لغوی و مصطلحات این حوزه‌ها تقریباً هیچ حد و حصری نمی شناخت. هزاران واژه و عبارت ناآشنا و غریب را از لا به لای کتب لغت، تواریخ و منابع ادب و انساب عرب و روایات و احادیث فرا چنگ آورده و به گونه ای در اشعار خود نشانده است. این انبوه لغات البته عموماً شکوه و فخامتی به شعر ادیب می دهد، لیکن در بسیاری جاها شعر او را دشواریاب و درمواردی خشک و بی روح ساخته است. حضور واژه‌ها و عبارات مهجور و معقد نه فقط به خوانندگان عادی، بلکه به بسیاری از آنهایی که در فارسی و عربی دانشی نسبی دارند هم اجازه نمی دهد لااقل بعضی از اشعارش را چنان که باید و شاید درک کنند. متأسفانه مواردی که غرابت واژگان با غرابت مضامین دست به دست هم می دهند و شعر ادیب را به معمایی تبدیل می‌کنند، کم نیست. برای مثال، در اینجا فقط می توان اندکی از بسیار کلمات غریب و دور از ذهنی را که ادیب آزادانه در شعر خود به کار برده است، از دیوانش نقل کرد:۵۹ تصدیه، مُکا، یعوب، ابناء الدهالیز، شمعون الصفا، شَجن، خضم  در صفحۀ ۱۸؛ رَحی، مسخون، آهون، برهون، در صفحۀ ۳۳؛ کعاب، ترائب، اتراب در صفحۀ ۴۳؛ فرتور، فرتاب، ارحاب، ترحاب در صفحۀ ۴۵؛ وَکر، صَقر، قَسوره، غاب، طیطاب، شُهُب، مُثقب در صفحۀ ۴۷؛ شیح، قیصوم، رطیب، ثوب الحداد، تریب، منهوب در صفحۀ ۵۶؛ اختلاق، ثَرب، صِفاق، اعتناق در صفحۀ ۶۲؛ احلاس، قِمطَر، نکاب، رضاب، جراب، تبنکو، تبنک در صفحۀ ۷۲؛ اَبلَج، مُدَحج، مزجج، مسرج، فیلَج، هیدج، مزلَج، مِخلَج در صفحات ۱۲۹-۱۳۱؛ رغید، حفی، راتع در صفحۀ ۱۵۲؛ تبرید، تسخین، صدید، صقیع، جلید، صعید، تخلید، تنشید در صفحۀ ۱۵۳؛ قاسط، اَشوَس، عابس، نواقیس، رهابین، نواویس، مُتشاکِس، متقوس، کابس در صفحۀ ۲۹۹؛ ذَخر، مقوَل، مجَدل، سَفَرجل، سجَنجَل، قسطل، خیطَل در صفحۀ ۳۴۳؛ شملۀ جنین، خراتگین، کدین، نِشگرده در صفحۀ ۳۷۵؛ مرعوف، حِبال، عُصی، حری، جَـثی در صفحۀ ۴۸۳. البته اینها سوای صدها لغت و اصطلاح نادرالاستعمال و بعضاً تخصصی است که ادیب در فرهنگ منظوم یا به قول او ”پیوسته فرهنگ پارسی“ خویش آورده است.

فراوانی اعلام
پیچیدگی و دشواریاب بودن شعر ادیب تنها به لغات مهجور نیست. اسم‌های علَم، از قبیل نام اشخاص، اقوام و رویدادهای تاریخی مشهور و غیرمشهور و اسامی جغرافیایی هم مزید بر علت شده است، به گونه ای که تا کسی از اعلام قرآنی و تاریخ و انساب عرب و عجم از زمان های قدیم تا عصر شاعر آگاهی وسیع نداشته باشد، بسیاری از این نوع اسم های خاص برای او ابهام آمیز و گیج کننده خواهد بود. با کمک این دسته اسم هاست که ادیب صدها تلمیح و اشارات دینی و تاریخی در شعر خود آورده است. این وضعیت در عین اینکه زبان شعر شاعر را برای خواننده مقداری دیریاب می کند، آگاهی های سودمندی هم به او می دهد. پاره ای از این اشارات به لحاظ شهرت سابقه و گزارش‌های مربوط به آنها برای خوانندۀ عادی قابل فهم است، لیکن بسیاری از تلمیحات او اشاره به اشخاص، اقوام، حوادث و مکان هایی دارد که شاخصه ای تاریخی ندارند و فقط برای آشنایان با کتاب های تاریخ، انساب و رجال روشن اند و لذا، اشعار ادیب برای آنها چندان اشکال آفرین نیست، مانند قصۀ آدم و بهشت عَدن، گیو و جنگ پَشَن، شکست والِریَن به دست شاپور اول ساسانی، دست اندازی بریتانیایی ها بر عدَن در صفحۀ ۲؛۶۰ سیر و تره، سَلوی و مَن و امت موسی، پیر قرَن در صفحۀ ۳؛ انگشتری سلیمان و دَدان، ابراهیم و بتان آزری در صفحۀ ۱۵؛ آیینۀ اسکندری، آب حیوان، آصف برخیا و تخت بلقیس، داود و قتل اوریا در صفحۀ ۱۷؛ ید بیضای موسی، شفابخشیِ عیسی، سقراط و شوکران، جَمره و مِنا، شُعَیب، اژدها و فرعون در صفحۀ ۲۱؛ نوح و سوق ثمانون  در صفحۀ ۲۵؛ کیخسرو و فرود، سفینۀ نوح، خلیل و آتش نمرود در صفحۀ ۱۳۵؛ باد صَرصَر و امت هود در صفحۀ ۱۴۷؛ سامری، گوسالۀ زرینه در صفحۀ ۳۷۵؛ سلمان و ابوذر در صفحۀ ۴۰۳؛ عزیز مصر و بیت حَزَن در صفحۀ ۴۰۸؛ آل سبکتکین و تاریخ بیهقی، سِنِمار و خوَرنق در صفحۀ ۵۰۶؛ اَبرَهه، فیل و جَیش اَبابیل در صفحۀ ۵۱۱. با این همه، درک مضامینی که ناظر به گزارش ها و اخبار تاریخی غیرمشهورتر، شخصیت های ادبی و شعرای قدیم عرب، افسانه ها و قهرمانان گمنام ملل، اسامی تواریخ و دیوان های کم اهمیت تر و اصطلاحاتی که شأن نزول تاریخی دارند به آسانی میسر نیست، مانند زرقاء، خرقاء در صفحۀ ۱۷؛ مرغ عیسی در صفحۀ ۹۰؛ حِصن عادیا در صفحۀ ۲۰؛ قاضی سدوم و واصل بن عطا در صفحۀ ۹۳؛ واقعۀ داحِس و غبرا در صفحۀ ۹۷؛ سواران کِندَه، نوندان مذحج، ورود عراده به زحلوله در صفحۀ ۱۲۹؛ داستان نعج و نعاج و داود، قصۀ حِلف الفضول و بنی تَیم، قصۀ حِلف المطیبین در صفحۀ ۱۳۵؛ بوعبیدۀ جراح، ضرار بن اَزوَر، طاهربن حسین، ابودُلَف قاسم، مُهلب ابی صفره در صفحۀ ۲۶۴؛ عنتره بن شَداد، اُم الهیثَم، ام‌خاله در صفحۀ ۳۴۹؛ فضاله بن کلده، حُطَیئه، سلیکِ عمرو، تغلب و بکر در صفحۀ ۲۳۴؛ عَبس، ذبیان، هَرَم، لَبید ربیعه در صفحۀ ۲۳۷؛ عام الجمیله در صفحۀ ۳۶۷؛ هَرثمه بن اعین، نضیره بنت ضَیَزَن در صفحۀ ۳۷۱ و مانند اینها.

استفاده از دانش های گوناگون
از عوامل پیچیدگی بخش قابل ملاحظه ای از اشعار ادیب الممالک یکی هم رغبت وافر او به بهره گیری از اطلاعات خود در رشته‌های گوناگون، از قبیل قرآن، حدیث، ادعیه، گفته های پندآمیز دانشمندان و بزرگان دین، اشعار عرب و بعضی از شاخه های علوم است. او یا آیه و حدیثی را به کار می بُرد یا مضمون آن را به سلک نظم می کشید. گاه تمامی آیه، حدیث، شعر عربی، جملۀ قصار و ضرب المثلی را آن گونه که هست در شعر می آورد یا با اندک حذف یا جا به جایی کلمات، آن را در قالب وزن منتخب خود می گنجاند. کمتر صفحه ای از دیوان این شاعر هست که آیه‌ای یا حدیثی در آن به چشم نخورد.۶۱ اشعار شعرای عرب، عبارات اصطلاحی، کلمات و ترکیبات قصار یا جملات ادبی عربی و ارسال مثل ها نیز در دیوان او کم نیست.۶۲ ادیب اشعاری هم بر اساس مفاد آیه یا حدیثی ساخته است، مانند ”دربارۀ حیا“ در صفحۀ ۱۸۰، ”آب دادن به تشنگان“ در صفحۀ ۲۰، ”اهمیت توسل به عترت محمدی“ در صفحۀ ۴۸۴، ”فطری بودن سعادت و شقاوت بشر از قول پیامبر اسلام“ در صفحۀ ۵۰۶، ”گناه دل آزاری روایت شده از حضرت باقر“ در صفحۀ ۱۸۸، ”ویرانی شهر سبا“ در صفحۀ ۳۶۹ و ”ارزش کلام طیب طبق نص قرآن“ در صفحۀ ۱۵۳.

ادیب الممالک علاوه بر معلومات قرآنی و اطلاعات دینی، از دیگر دانسته های خود نیز در اشعارش بهره می برد، از صرف و نحو عربی در صفحات ۱۱ و ۱۶ و ۳۷۳ و عروض در صفحات ۳۶ و ۵۱ و ۳۳۴ و ۴۱۴ و ۴۵۸ گرفته تا داروشناسی در صفحۀ ۷۷، موسیقی در صفحات ۷۶ و ۴۹۲ و ۵۰۶، نجوم در صفحات ۳۴ و ۴۸ و ۵۲ و ۵۷،  کف شناسی در صفحۀ دوازده بخش متفرقات، رَمل در صفحات ۷۱۶ تا ۷۱۸، حتی نرد و شطرنج  در صفحات ۹ و ۴۷۲ و ۴۹۶ و ۵۴۶ و ۵۵۶، و عکاسی در صفحۀ ۲۷۲. ادیب در چند جای دیوانش به داشتن اطلاعات در رشته هایی چون نحو، معانی و بیان، قوافی و عروض، فلکیات، اسطرلاب، تواریخ، تقویم، منطق، طب، جراحی، کحالی و تشریح بر خود می بالد.۶۳ چنین می نماید که در علم نجوم واقعاً دستی داشته است. قصایدی از او که حاوی مضامین نجومی است خواننده را به یاد اشعار منوچهری دامغانی، انوری ابیوردی و نظامی گنجوی می اندازد. مضمون های مبنی بر اصطلاحات نجومی برای کسانی که مطالعه ای در علم هیأت نداشته باشند فقط ممکن است  ابهام آمیز و ملال آور باشد.

به سبب اصرار ادیب در گنجاندن هر چه بیشتر اصطلاحات علمی و ادبی در شعر، سروده‌هایش در بسیاری جاها به آفت  پیچیدگی و بی روحی دچار شده است. جای تأسف است که سخن سرای توانایی چون ادیب الممالک که در موارد نه چندان معدودی با سرودن اشعاری محکم، روان، مؤثر و خالی از ابهام های لفظی و معنوی ثابت کرده است که می تواند شعر سلیس و لطیف هم بسراید،۶۴ به علت همین اصرار زیاده از حدش، چنان که شایستۀ اوست، قبول عام نیافته است.

استقبال از شعرای پیشین و تضمین شعر دیگران
ادیب، به سنت معمول بسیاری از شعرا، به وزن و قافیۀ پاره‌ای از قصاید مشهور فارسی و عربی اشعاری سروده است. گرچه فضل تقدم از آن کسانی است که نخستین بار قصایدی را با این اوزان و قوافی ساخته اند، اما ادیب هم به نوبۀ خود از عهدۀ این اقتفا به شاعران قدیم خوب بر آمده است. این قبیل چکامه های او بسیار محکم و استادانه است و از لحاظ جزالت، پختگی ترکیبات و برخورداری از واژگان قوی و آرایش های صوری، دست کمی از قصاید قدما ندارد. از این قبیل اند قصایدی که در استقبال از غضائری رازی در صفحات ۳۲۵-۳۳۰، فرخی سیستانی در صفحات ۲۱۸-۲۳۴، منوچهری دامغانی در صفحات ۳۳۰-۳۳۹ و ۴۵۴-۴۵۵، ابوحنیفۀ اسکافی در صفحات ۳۶۶-۳۷۰، ناصر خسرو قبادیانی در صفحات ۱۵۵-۱۶۱، حیص و بیص، شاعر عرب در صفحات  ۱۴۶-۱۴۸ و بعضی از معاصرانش مانند ابونصر شیبانی در صفحات ۱۵۳-۱۵۵ و سالک کرمانشاهی در صفحات ۱۷-۲۳ ساخته است. در قصیده ای که در استقبال از ابوالحسن علی بن محمد بن منجیک تِرمَـذی در صفحات ۱۷۵-۱۷۶ ساخته، سه بیت از قصیدۀ این شاعر را هم تضمین کرده است. غزلی نیز در اقتفا به یکی از غزلیات مولانا جلال الدین در صفحۀ هجده بخش متفرقات گفته است. افزون بر اینها، ادیب الممالک گاه بیت یا ابیاتی از شعرای دیگر را تضمین کرده است، مانند تضمین غزل کاملی از حافظ در صفحۀ ۱۷۸، تضمین غزل کاملی از سفیرالدین که از معاصرانش بود در صفحۀ ۶۹۹ و تضمین ابیات پراکنده ای از سعدی شیراز  در صفحات ۴۱۹ و ۱۳۷ و ۴۹۳ و ۴۸۷ و ابیاتی از حافظ در صفحۀ ۱۰۵.

ترجمۀ منظوم قطعاتی از دیگران
ادیب الممالک افزون بر اقتباس عین عبارات و ترکیبات دیگران، گاه مضامین شعرا و نویسندگان عرب- و گاه نویسندگان دیگر ملیت ها- را به سلک نظم کشیده است. از این قبیل است ترجمۀ حکایاتی از مختصر تاریخ الدول ابوالفرج بن العبری مَلطی در صفحات ۱۰۶-۱۱۰؛ شکوائیه ای از زبان عربی در صفحۀ ۲۸۱؛ دو قطعه شعر عربی، یکی منسوب به صفی الدین حِلی و دیگری منسوب به سناء الملک، در صفحات ۲۷۱-۲۷۲؛ و ترجمۀ منظوم کلام یکی از حکیمان اروپایی در باب عشق در صفحۀ ۶۹۱. به علاوه، ادیب الممالک اشعاری را از دو نفر از رؤسای فرقۀ  علی اللهی، که به زبان مخصوص خودشان سروده بودند، به شعر فارسی برگردانده است که در صفحات ۶۶۹-۶۷۴ درج است.

قصاید طویل و تجدید مطلع
به نظر می رسد که یکی از ابزارهای هنرنمایی سخن پردازان پیشین سرودن قصاید طولانی، تجدید مطلع کردن و انتخاب ردیف‌های دشوار و کم تداول بوده است. شاعر در چنین قصایدی هم وسعت میدان دید و تخیلش را در مضمون سازی و هم درجۀ احاطه‌اش را بر واژگان زبان به عرصۀ نمایش می گذارد. ادیب الممالک از این لحاظ نیز از استادانی چون سراج قُمری (م. حدود ۵۸۰ق/۱۱۸۴م)، خاقانی (م. ۵۸۳-۵۹۵ق/۱۱۸۵-۱۱۹۹م)، انوری (م. ۵۸۳ق/۱۱۸۷م)، بدر چاچی (م. ۷۴۵-۷۵۲ق/۱۳۴۴-۱۳۵۱م) و امثال آنها پیروی کرده است. قصاید ادیب عموماً طولانی اند و غالب آنها به صد بیت بالغ می شوند، اما بعضی از آنها حتی از حد متعارف قصاید بلند فارسی فراتر می رود. از آن جمله اند قصیده ای ۱۶۰ بیتی در نکوهش زمامداران ایران به هنگام بمباران آستانۀ رضوی بر دست قوای روس در صفحات ۱۷-۲۳، قصیده ای در ۱۵۵ بیت به مناسبت گرانی نان در تبریز در صفحات ۶۷-۷۴ یا قصیده ای ۱۸۸ بیتی در تهنیت میلاد امام سوم شیعیان در صفحات ۳۲۹-۳۳۰.

ادیب در چند قصیدۀ طولانی تجدید مطلع کرده است. در سه قصیده در صفحات ۴۷ و ۲۶۶ و ۳۲۵ یک بار، در قصیدۀ صفحۀ ۱۳۷ دو بار و در قصیدۀ صفحۀ ۴۵۱ سه بار تجدید مطلع کرده است. به علاوه، او در قصاید و قطعات متعددی با انتخاب قافیه های دشوار یا ردیف های غیررایج احاطۀ خود را بر واژگان و زبان و ادب فارسی و عربی نشان داده است.